تبليغاتX
ساحل یخی

ساحل یخی

$$ غم مردان عالم،وجود نامردان است $$

 

سلام به دوستان عزیزم

عده ای از شما دوستان میدونید که مدتیه من با تاخیر بهتون سر میزنم و به عده ای هم هنوز فرصت نشده سر بزنم

من از همه ی شما عذرخواهی میکنم

خواهش میکنم به پای بی معرفتی من نذارین

این روزها برنامه هام یه مقدار قاطی شده و به کارام نمیرسم و ...

مدتی نمیتونم بیام و خدمت برسم و جواب محبتتون رو بدم ولی شما تنهام نذارید هاااا

از دوستانی که خبر آپشون رو دادن ولی نشد سر بزنم عذر میخوام

خلاصه که حلالم کنید

زود میام و جبران میکنم ولی این مدت تنهام نذارید

میدونم منتظر آپ خوبی بودید والان با این آپ شرمندتون شدم ولی دو،سه تا شعر مینویسم که اقلا" دست خالی نرید

 

خاطر افسرده ای را شاد کردن همت است

باغ آفت دیده را آباد کردن همت است

در زمان ناتوانی یاد یاران فخر نیست

روز قدرت از رفیقان یادکردن همت است

********

من از خاموشی دلها نترسم

من از این ظلم بی پروا نترسم

مرا ترس از رفیق نیمه راه است

وگرنه از همه دنیا نترسم

********

مرا هرجور خواهی دربه در کن

جفایت را از این هم بیشتر کن

بزن با عشق خود آتش به جانم

ولی آتش نشانی را خبر کن

 

واسه این آپ به کسی خبر ندادم چون آپی نبود که زحمتتون رو زیاد کنم

هر کی اومد قدمش روی  جفت  ۳ چشمم

هر کی هم نیومد خوب خوش باشه دیگه

پ ن : ظاهرا" عکسا لود نمیشه ولی اولی تعطیلیه موقته دومی هم کامینگ سون (وای کی میره این همه راهو)

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت21:7توسط غزل | |

 

سلامی چو بوی خوش آشنایی      کز آن برتر اندیشه برنگذرد 

میازار موری که دانه کش است       توانا بود هرکه دانا بود 

نظر به استقبال گسترده ی عزیزان از گاغا بر آن شدیم تا آپ این دفعه را به معرفی گاغا بپردازیم!

پس از اینجا به بعدو به روش تبلیغاتی بخونین!!

دکترها،مهندس ها، دانشجویان، دبیرستانیها، راهنماییها، ابتداییها، نوباوگان، صغیران و کبیران، پیرو جوان، ایرانیها، خارجیها، این ور آبیها و اون ور آبیها، وسط آبیها، همه و همه ................

بشتابید ..........بشتابید

گاغا اولین و تنها موسسه ای در جهان که معکوس میکشد:

دکترا به کارشناسی ارشد.........کارشناسی ارشد به کارشناسی

کارشناسی به کاردانی.........کاردانی به دیپلم

دیپلم به سیکل........سیکل به کم سواد

کم سواد به ترک تحصیل

ترک تحصیل بدون درد ،بدون بازگشت،سرپایی

با گاغا اصلا" به موفقیت فکر نکنید

گاغا راهی مطمئن در راه نزول

راهی هموار برای سقوط به ژرفای دره ها

با گاغا چگونه غلط تست زدن را بیاموزید

معلومات خود را به ما بسپارید

کتابهای طبقه بندی شده ی گاغا:

کتابهای سبز: روشهای حفظ اعتماد به نفس بعد از انتخاب گزینه ی غلط

کتابهای آبی: چگونه غلط تست بزنیم که کسی به عمدی بودن آن شک نکند

کتابهای قرمز: کتابی با جلدی طراحی شده از اشکال و فرمولهای درسی ولی بازیهای درونی برای از بین بردن خستگی داوطلبان

کتابهای زرد: همینطوری واسه  حفظ کلاس که بگیم تعداد کتابامون زیاده

کتابهای بی جلد: برای پز دادن داوطلب که بتواند بگوید ما زیاد خواندیم و جلد کتاب کندیده شده است

گاغا با اساتیدی مجرب و کارآزموده در خدمت هم کره ای ها و حتی هم کهکشانیهای عزیز میباشد

گاغا دارای گواهینامه ی ایزو هیچ هزار

نشانی: بلاگفای خراب شده ، وبلاگ ساحل یخی

شماره ی تماس: شصت و شیش،دو صفر پس و پیش

۰۰۶۶۰۰

گاغا = گروه آموزشی غزل اینا

پ ن۱ : گاغا در هیچ جای جهان شعبه ندارد!!!

پ ن ۲ :دوستانی که جریان گاغا رو نمیدونن لطفا" به پست قبل مراجعه نمایند!

 

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت23:55توسط غزل | |

 

* انا لله و انا الیه راجعون *

*

*

*

غزل جان

چه زود بار سفر بستی و مسافر منزل آخرت شدی!

چه زود غزل آخرت را سر دادی و دعوت حق را لبیک گفتی!

چه زود از میان ما پر گشودی و به دیار باقی شتافتی!

*

*

 

این ۳ -۴ جمله رو  از دهن دوستم شنیدم که سر مزارم توی خوابم میگفت

البته متنش طولانی تر بود منتها من فقط این چند خط توی ذهنم موند!

از اول تعریف میکنم:

دیروز(سه شنبه)  رفته بودم دانشگاه که با دوستام برای ارشد درس بخونیم و مثلا" به آمادگی لازم برسیم که توی این ۲-۳ ماه باقیمونده بتونیم اقلا" ۴ خط مفید بخونیم و تست ها رو استاد کنیم

گاغا =گروه آموزشی غزل اینا

خلاصه غروب خسته و کوفته و ملول برگشتم خونه و از فرط خستگی بیهوش شدم و نفهمیدم اصلا" چه طور شد که خوابیدم

احتمالا" اول خوابیدم بعد سرمو گذاشتم روی بالش

خواب که بودم ظاهرا" واسه خودم خوابهایی دیدم

توی خوابم انگار من مرده بودم و اون چند خط رو که یکی از دوستام سر مزارم میگفت رو میشنیدم ولی نمیتونستم درک کنم که یعنی چی؟!

خوشبختانه یا متاسفانه یهو با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم و فقط اون چند خط از اون متن یادم موند چون آخرای اون متنه بود

حالا نمیدونم من رفتنیم یا موندنیم

ولی میگن بادمجون بم آفت نداره

اصلا" به نظر شما این خواب چه معنی ای داشت؟

اصلا" معنی داشت یا از این خواب الکیها بود؟

خلاصه که غزل،غزل آخرت را سر داد

در هر صورت از همه ی شما میخوام که هر  بدی و خوبی (که ندیدین) که دیدین خلاصه حلالم کنیم

ولی من به این زودی نمیمیرم هاااا گفته باشم

یه شعر هم آخر مینویسم البته شاعرش رو نمیدونم کیه به عبارتی همون لا ادریه

آدما از جنس برگن

گاهی پاییزن و سردن

زمستون دیده نمیشن

تابستون سایبون سبزن

آدما خیلی قشنگن

حیف که هر لحظه یه رنگن!!!

پ.ن: بلاگفا دوباره قاطی کرده و به قول خودش امکان درج نظر وجود نداره

من عذرخواهی میکنم که نشد به دوستان اطلاع بدم  ولی ناامید نمیشم چندبار امتحان میکنم ان شا الله که بشه ولی اگه نشد خبرتون کنم دیگه ببخشید!

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت2:42توسط غزل | |

 

سلامی به جذابیت قاعده ی هوپیتال

سلامی به قدرت جذرگیری رادیکال

سلامی به حد بالای انتگرال

سلامی به مبهمیه صفر صفرم

سلامی به ناب بودن ریاضی

........

حتما" از طرز سلام  علیکم متوجه شدین که قضیه ی آپ این دفعه یه جورایی مربوط به ریاضیه(دهه نگو ایش)

البته من فعلا" قصد آپیدن نداشتم ولی به دلیل قضیه ای که دیشب اتفاق افتاد مجبور شدم سریعا" دست به آپ شم

اول یه مطلبی هست که باید بگم بعد اون پست ریاضی گونه ام رو مینویسم

دیشب شخصی با عنوان ساحل برام کامنت گذاشت:

سلام غزل خانم
حالتون خوبه؟
خیلی خوشحالم که اسم وبلاگم هم اسم وبلاگه شماست
واقها مطالبه با مزه اییه
خیلی عالییه
من تازه وبلاگ ساختم
اگه کمکم کنی ممنون میشم
با تبادل لینک موافقید؟
خبرم کنین
مرسی
بای

از اینکه گفت اسم وبلاگم هم اسم وبلاگ شما است خیلی تعجب کردم و به وبلاگش سر زدم

در کمال ناباوری دیدم اسم وبلاگش ساحل یخی هست(البته طبیعتا" آدرس وبلاگش فرق داره) و قالب وبلاگش هم دقیقا" مثل قالب وبلاگ من

نکته ی جالب اینجاست که با وجود اینکه فقط یه پست در وبلاگش بود ولی اول از همه هم به من خبر داده بود تا بهش سر بزنم (حالا چه طور در بدو وبلاگ نویسی با من آشنا شد نمیدونم)

برای من عجیبه و نمیتونم قبول کنم که این اتفاقیه!!!!

قصد جسارت ندارم ولی عقل هم یار خوشیه

آخه معمولا" ۲ نفر نمیتونن به اسم مشابهی فکر کنن (ممکنه بعضی عنوانها تکراری باشه ولی شما بگین اسم ساحل یخی اسمیه که واقعا" ۲ نفر به یه نتیجه برسن که برای وبلاگشون بزارن؟)

نمیدونم ساحل اسم مستعاره ایشونه و ایشون مذکر هستن یا مونث یا واقعا" اسمشونه و مونث هستن!!!

من براش نظر هم دادم و گفتم که برام خیلی عجیبه و توی نظر (خصوصی )هم گفتم که قالب وبلاگو عوض کنه که اینقدر تشابه وجود نداشته باشه که البته چند دقیقه ی قبل که سر زدم قالب وبلاگ رو عوض کرد و من ممنونم!

هدف از گفتن این مساله اینه که خواهش میکنم وبلاگ من رو با وبلاگ ایشون اشتباه نگیرید و اگه جایی به اسم ساحل یخی برخورد کردین مطمئن شین من هستم یا ایشون!!

یکی از دوستان در نظرات وبلاگ ایشون گفتن که به جون خودم تو خود غزلی!!

آخه مگه من مرض دارم یه وبلاگ دیگه با عنوان وبلاگ خودم بسازم!!!

من واقعا" ایشون رو نمیشناسم و جز همین وبلاگی که دارم هیچ وبلاگ دیگه ای ندارم

اگه واقعا" این قضیه تصادفیه(که احتمالش به نظر من یک در میلیارده) ورود ایشون رو خوشامد میگم ولی اگه عمدی باشه که متاسفم واقعا" !!!!!!

من نمیتونم خودمو قانع کنم که اتفاقیه اگه کسی میتونه کمکم کنه!!!

من واقعا" قصد جسارت و توهینی ندارم فقط میخوام که دوستان این دو وبلاگ رو اشتباه نگیرن

 دوست عزیز حالا که اومدی ....پس خوش اومدی!!!

خوب حالا که زحمت کشیدین و اومدین درست نیست دست خالی برین پس میریم سراغ یه شعر راجع به ریاضی!!!!!!!

باز هم خواب ریاضی دیده ام              خواب خطهای موازی دیده ام   

خواب دیدم میخوانم ایگرگ زگوند        خنجر دیفرانسیل هم گشته کند

از سر هر جایگشتی میپرم                 دامن هر اتحادی میدرم            

دست و پای بازه ها را بسته ام            از کمند منحنی ها رسته ام    

شیب هر خط را به تندی میدوم          گوش هر ایگرگ وشی را میجوم

گاه در زندان قدر مطلقم                   گاه اسیر زلف حد و مشتقم     

گاه خط را موازی میکنم                    با توان ها نقطه بازی میکنم      

لشگری تمرین دارم بی شمار           تیمی از فرمول دارم در کنار       

ناگهان دیدم توابع مرده اند                  پاره خط و نقطه ها پژمرده اند    

کاروان جذر ها کوچیده است              استخوان کسرها پوسیده است

از لگ و بسط و نپر آثار نیست              ردپایی از خط و بردار نیست       

هیچکس را زین مصیبت غم نبود          صفر صفرم هم دگر مبهم نبود    

آری آری خواب افسون میکند               عقده را از سینه بیرون میکند     

مردم زین ایکس و ایگرگ داد داد           روزهای بی ریاضی یاد باد!!!  

     

خوب تموم شد

ببخشید خیلی طولانی شد ولی باید هر دو موضوع گفته میشد

امیدوارم همه ی ما بتونیم دوستان خوبی برای هم باشیم و به هم در داشتن دوستی ای پاک و صمیمی کمک کنیم!!

¤برقرار باشید¤ 

 

      

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت22:14توسط غزل | |

 

سلامی چو بوی دندانپزشکی

سلامی چو بوی گاز استریل

سلامی چو بوی این چیزای بهداشتی

..........

قبل از هر چیز چون این آپ در ماه مبارک رمضان هست من از همه ی شما  التماس دعا دارم و امیدوارم طاعات و عباداتتون مورد قبول درگاه حق قرار بگیره

این دفعه زودتر از موعد مقرر آپ مینماییم چون این دندان عقلمان ما را غافلگیر نمود و عجب این دندان عقل بس ناجوانمردانه درد دارد

خوب اجازه بدین به شرح ماوقع بپردازیم

من نمیدونم چرا اکثر سالها ماه رمضون به یه بهونه ای مریض میشم

یه سال آبله مرغون

یه سال سرخک

یه سال اوریون

........

امسال هم دندان عقل!!!!!

 

¤¤سانس اول¤¤

جونم براتون بگه از اول ماه رمضون حس کردم بی حالم و حوصله ندارم تا اینکه دو روزی که گذشت احساس گلو دردی شدید بر من غالب گشت.

به روز سوم نرسیده حس کردم فکم داره پیاده میشه

شنیدین میگن فک طرفو پیاده کردیم؟

من هم فکم پیاده شد به معنای واقعی کلمه

با خود اندیشیدیم که پروردگارا این درد از برای گلو است یا دندان؟

اگر من باب گلو است پس دندان مبارک را چه شده است و اگر من باب

دندان مبارک است پس گلورا چه حال افتاده است!!!

تا اینکه مامانم یه نگاهی به این حلقوم و دندون ما انداخت و گفت به نظر من به خاطر دندون عقله!!!

گفتم بابا سر پیری دندون عقلم کجا بود  

(البته سن و سالی هم ندارم هاااااا)

مامان جان دکترم گفت یه زنگ بزن به این مطب دندون پزشکی ببین اگه هستن و وقت دارن تو برو

خلاصه دو روز قبل زنگ زدم و خانم منشیه محترمه گفت که دکی نیست و ما هم آهی از نهادمان برخاست

ولی نا امید که نشدم مجددا" دیشب زنگیدم و یک ننه من غریبم بازیه خفن در آوردم

خلاصه خانمه گفت بیا

من هم سریع شال  و کلاه کردم (توی این گرما) رفتم اونجا

¤¤سانس دوم¤¤

دویدم و دویدم تا به مطب رسیدم

یه دختر خانم همراه با پدرش نشسته بودن و ظاهرا" نوبت من بعد از این ها بود

گویا این دختره هم مثل من دندون عقلش زده بود به گلوش و اینا

دکتر آمپول بی حس کننده رو میزنه و اونو میفرسته بیرون

منشیه گفت  بفرمایید نوبت شما است

¤¤سانس سوم¤¤

دکتر یه نگاه به این دندون ما انداخت و گفت چه قدر هم بد در اومده باید کشیده بشه

گفتم همین امشب دندونمو میکشین؟

گفت آره آمپول بی حس کننده رو میزنم بعد که اثر گذاشت دندونتو  میکشم

¤¤سانس چهارم¤¤

اومدم در اتاق انتظار نشستم و قرار شد اون دختره بره که دکی دندونشو بکشه

من هم نشستم و به خودم دلداری میدادم که ترس نداره و شجاع باش و اینا

به ناگه صدایی به غایت بلند و با رنگ بنفش شنیدم

صدای جیغ اون دختره بود که به ناگه رعشه بر اندامم انداخت

من که مشغول دلداری دادن  به خودم بودم صدای این دخترو که شنیدم میخکوب شدم و قلب به سان گنجیشکم تالاپ و تولوپ خودشو به این طرف و اون طرف میکوبید و گویا میخواست از همین حلقوممان به بیرون بپرد

نهیبی بر قلبمان زدیم و گفتیم دهه آروم باش دیگه چیزی نبود

نترس دخترم (به خودم گفتم هااا)

یه خانمه دیگه هم نشسته بود به من گفت شمام میخواین دندون بکشین؟

گفتم بله

گفت میترسی؟

گفتم هه من و ترس

چه چیزا ...

چه کارا ...

چه حرفا ...

آدم شاخ در میاره

البته اینا رو نگفتم هااا

گفتم این خانم که جیغ کشیدن نمیدونم چرا قلب من تند میزنه

دختره هم دست بر روی صورت اومد بیرون و طپش قلب من به ۲۰۰-۳۰۰ رسید

.......

خلاصه نوبت غزل شجاع شد

¤¤سانس پنجم¤¤

رفتم و نشستم و خودمو برای اعمال شاقه آماده کردم

دکتر دستشو چپوند توی دستکش و من شاهد و ناظر بر این اعمال بودم  و گفتم میشه یه بی حس کننده ی دیگه هم بزنین؟

دکتر گفت باشه نگران نباش

اون آمپولو آوردو فرو کرد توی این فک ما

خلاصه همه چی آماده بود تا که این دندون عقل ما به درک واصل شه

دکی با آچار فرانسه و پیچ گوشتی و انبر دست اومد (البته نمیدونم اسم اون وسیله اش چی بود ولی شبیهه آچار بود شاید آچار بود الله اعلم)

بعد دستشو تا آرنج برد توی حلقم (البته یه کم  وفقط یه کم پایینتر تا همون انتهای انگشتها)

بعد گفت تموم شد!!

گفتم چی؟ من که جیغ نکشیدم

گفت بیا اینم دندونت ...

دندون به خون آغشته شده ی منو تحویلم داد

دهان مبارک پر از خون شده بود

خین و خین ریزی راه افتاد

بعد یه گاز استریل چپوند روی این جای خالی دندون ما

بعد آمپول و دارو و این چیزا تجویز کرد

تا حالا که عقل داشتیم اوضاع این بود حالا که دندون عقلو کندیم و انداختیم دور خدا به خیر بگذرونه

راستی شما میدونین چرا اسم این دندون ،عقله؟

¤¤سانس ششم¤¤

خودم رفتم با دستای خودم واسه خودم آمپول خریدم

تا این اثر بی حسی بود خم به ابروی خویش برنیاوردیم ولی امان از وقتی که اثرش رفت

کل جد و آبا و کلا" بروبچ اومدن جلو چشمم

مامان جان دکتر گفت بریم آمپول بزن دردش خوب میشه

گفتم بزن بریم به سرعت برق و باد ....

¤¤سانس هفتم¤¤

رفتیم درمونگاه و اول به خاطر آمپول پنی سیلین یه تستی روی این دست ما مرحمت نمودن که بفهمن حساسیت دارم که ای دل غافل نداشتم

بعد خلاصه دیگه دیگه

¤¤سانس هشتم¤¤

توی مسیر برگشت به یه چیز فکر میکردم که واقعا" ما آدمها به چیه خودمون دل خوش کردیم؟

وقتی با یه درد اینطوری از پا میفتیم چرا اینفدر به خودمون مغرور میشیم؟

وقتی خدا با کوچیکترین اراده اش میتونه ما رو به عرش برسونه و با همون اراده میتونه به فرش برسونه پس به چیه خودمون مینازیم؟

خدا در کمتر از چند ساعت نشونم داد میتونه کاری کنه که چنان از درد بی تاب شم که حتی اسم خودمو هم فراموش کنم و میتونه چنان آرومم کنه که راحت توی آغوش گرم و مهربونش به خواب برم!!

خدا نشون داد قدرت انسان تا زمانی که اون اراده نکنه هیچ ارزشی نداره و همه ی کارها به اذن خدا صورت میگیره

اینو نوشتم که بگم ما اکثرا" تا زمانی که سالم و سرحالیم قدر نعمت سلامتی رو نمیدونیم و وقتی کوچیکترین دردی به سراغمون میاد به یاد قدرت خدا میفتیم

امیدوارم به حق همین ماه عزیز خدا به همه ی بیماران شفا عنایت کنه و به ما قدرتی برای تشکر از نعمت سلامتی

¤¤سانس آخر¤¤

پس شمام بلند بگین:

خدایا شکرت!!!

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت13:36توسط غزل | |

 

سلامی چو بوی خوش آشنایی و اینا

از احوالات خود بگویید ؟ خوب میباشید؟ اگر از حال ما خواسته باشید لازم به ذکر است که شکر خدا دم و بازدمی ایاب و ذهاب میکند

در ابتدای امر از همه ی دوستان و عزیزان مزید امتنان را داریم که به این جانب هد  میزنند(همان سر زدن خودمان) و از اینکه آپ این جانب اندکی و فقط اندکی با تاخیر است پوزش را می طلبیم (البته لازم به ذکر است به نظر این جانب فاصله ی این آپ با آپ قبل بسی کوتاه است ولی به دلیل اینکه ما به کمی تا قسمتی از دوستان گفته میباشیم که دندان خود را بر روی جگر مبارک بگذارند تا ما آپ نماییم لذا بر خود لازم دانستیم تا جگرهایشان تکه تکه نشده است آپ ما را رویت نمایند)

با خود اندیشیدیم و گفتیم که برای آپ این دفعه چه تدارک ببینیم؟!! همینطور که دراندیشه و سگال خود دست و پا میزدیم به ناگه اندیشه ای همانند ستاره ای دنباله دار از مغز ما گذشت  و ما را بسی مشعوف ساخت

تصمیم خود را اخذ نمودیم تا خاطره ای اندر باب شعروشاعری خود بر زبان جاری سازیم هرچند تا کنون دوبار در عمر پر خیر و برکت خود تک بیت گفته ایم نه شعر

خودمانیم چه قدر این طور لفظ قلم سخن راندن سخت است،جانمان به لبمان رسید پس سخنان خویش را زین پس به زبان عامیانه بازگو مینماییم چون ترس آن را داریم که با این گونه سخن راندن جانمان به لب رسد و عمر گرانمایه کفاف ندهد که ما خاطره را به انتها برسانیم

آخیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش راحت شدم،یکی نیست بگه مگه مجبوری اونطوری حرف بزنی،آخه چون تریپ شعرو اینا بود تصمیم گرفتم لفظ قلم صحبت کنم

و اما بخوانید و پند بگیرید از این خاطره ی ما (البته جای پند نداره):

روزی روزگاری در زمانهای قدیم من و مامانم با هم مشاعره میکردیم و هی من یه بیت میخوندم هی مامانم جواب میداد،تا اینکه نوبت من شدو من باید از (ی) میگفتم،هر چی به این مغز سرتاسر خالی خودم فشار آوردم هیچی به ذهنم نمیرسید،یهو به ذهنم رسید که از خودم یه شعری بگم

به همین دلیل ناخود آگاه گفتم:

یال اسب دارد چند رنگ ، سیاه و سفید و زرد کم رنگ

مامانم یه نگاه بهم انداخت و گفت این شاعرش کیه؟گفتم مگه بقیه رو میشناختیم؟ مامان گفت آخه این یه طوریه!! گفتم اصلا" هم طوریش نیست شاعرش خیلی مشهوره،مامانم گفت کیه مثلا"؟ گفتم لا ادری (لا ادری یعنی نمیدونم)

مامانم به روی خودش نیاورد و گفت باشه قبول ادامه میدیم .........

مجددا" نوبت به من رسیدو من باید این بار از (د) میگفتم،باز هم هرچی فکر کردم چیزی یادم نمیومد و به ناچار به همون حیله ی قبلی متوسل شدم و گفتم:

در زمستان برف و یخ زیر درخت است،پارو بکنید که وقت جنگ است

این بار مامانم یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت این دیگه شاعرش کیه؟گفتم همون لا ادریه مشهور

مامانم خندید گفت باشه بازم قبول( مهر و محبت مادریه دیگه چه کنیم)

ولی این دفعه که نوبت خودش بود چیزی به ذهنش نمیرسید ،گفتم میخوای به لا ادری بگم یه بیت برات جور کنه؟ مامانم خندیدو شکست خودش رو قبول کرد و من برنده ی مشاعره ی جام  خونه مون شدم

از اون روز به من میگن  لا ادری (البته هیچکی نمیگه هااااا )

خوب تموم شد دیگه منتظر چی هستین؟ من دیگه شعر نگفتم همین دوتا تک بیت بود که خودمو کشتم و از خودم ساطع کردم

البته چند نفری از دوستان تا حدودی این خاطره رو میدونستن دیگه ببخشید

از اینکه این آپ طولانی منو خوندین و لذت بردین ممنونم

مهم:عده ای از شما دوست من هستی رو میشناسین(همون کسی که مدتی مسئولیت وبلاگمو به عهده گرفت و به نظراتم جواب میداد) چند روز قبل صاحب یه خواهرزاده ی کوچولو شد منتها متاسفانه این کوچولو حال جسمانی خوبی نداره و در حال حاضر در دستگاه مخصوصی محافظت میشه،ظاهرا" این مسافر تازه از راه رسیده مشکل قلبی داره،البته هنوز کامل و دقیق خود خونواده اش هم نمیدونن که علت اصلی چیه!

چند ساعت قبل اس ام اسی از طرف هستی به من رسید مبنی بر اینکه اگه امکانش هست این جریانو توی وبلاگم بنویسم،من هم دیدم فکر خوبیه و اینطوری همه ی ما میتونیم برای سلامتی این کوچولو دعا کنیم.

من از همه ی شما عاجزانه خواهش میکنم برای سلامتی این کوچولو دعا کنین که ان شا الله حالش هرچه سریعتر خوب بشه و با سلامتی کامل پیش خوندواده اش برگرده!!

امیدوارم به حق همین ماه عزیز خدا خیر دنیا و آخرت رو بهتون بده.

تا مجالی دیگر درودو دو صد بدرود

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت15:30توسط غزل | |

 

سلام به همه ی دوستان گل و بلبل و شاد و شنگول خودم

قضیه ی آپ امروز از اینجایی شروع شد که من مشغول حل کردن جدول بودم و همینطور که برای خودم سوالها رو بلند میخوندم جوابش هم بلند میگفتم و مینوشتم

یه سوالی بود نوشته بود:اهل ری ! (همین شهر ری هاااااا)  من هم این سوالو خوندم بعد گفتم خوب میشه ریوی میخواستم بنویسم ریوی که صدای خنده ی بابامو شنیدم!!

گفتم به چی میخندی؟ گفت ریوی چیه آخه!! گفتم خوب آره دیگه !!

مگه اهل ایران نمیشه ایرانی؟ اهل کره نمیشه کروی؟ خوب پس اهل ری هم میشه ریوی دیگه!!!

بابام خندید گفت نه این جریان داره!!گفتم چه جریانی؟

بعد گفت اهل ری میشه رازی!!!! گفتم چیییی میگیییییییییی!!

گفتم چه ربطی داره؟بعد بابام جریانشو بدین صورت تعریف کرد:

ری و رازی ۲ برادر بودن (رازی همین محمد بن زکریای رازیه خودمونه هاااااا) که شهر ری رو کشف میکنن(حالا کشف میکنن یا میسازن رو خودتون با هم کنار بیاین) ،بعد این ری میگه باید اسم شهر رو بزاریم ری و رازی میگه نه خیر باید بزاریم رازی!!

خلاصه جرو بحث بالا میگیره و تصمیم میگیرن که برن پیش حاکم زمان!!

حاکم میگه خوب یه کاری میکنیم: اسم شهر به نام ری نامگذاری بشه و نسبتش به نام رازی !!

بعد ری و رازی هم که میبینن حرف خوب و منطقی ایه قبول میکنن و روی همو میبوسن و دست برادری به هم میدن و میرن (البته این تیکه ی آخرشو خودم رومانتیکش کردم)

از اون زمان تا حالا  کسی که اهل ری باشه بهش میگن رازی!!!

بعد بابام گفت حالا متوجه شدی جریان چی بود؟

گفتم جل الخالق!! آدم نمیره چه چیزا میشنوه و میبینه

بعد اندکی با خودم اندیشیدم و به این نتیجه رسیدم که بیام همینو آپ کنم

البته شاید عده ای از شما میدونستین که اهل ری میشه رازی ولی اگر هم نمیدونستین خوب حالا دیگه میدونین

خواستم مثلا" جنبه ی اطلاع رسانی وبلاگمو ببرم بالا

خوب همین دیگه!!!

مثل همیشه میگم:

دلتون خوش و لبتون خندون         

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت16:37توسط غزل | |

 

علی امام من است و منم غلام علی

تمام بود و نبودم فدای نام علی

سلام ،سلام به خدای علی،سلام به خدای مرد بزرگ جهان،سلام به خود علی،سلام به مرد کهکشانیه تاریخ،سلام به دوستداران علی،سلام ......

با اینکه اکثر شما کم و بیش میدونید که من توی آپیدن فوق العاده تنبلم ولی آپ امروزم تقریبا" با یه فاصله ای کم از آپ قبلیمه و علتش هم فقط یه چیزه:

چند دقیقه ی قبل به تلویزیون نگاه میکردم،صحنه ای که نشون میداد متعلق به نجف بود،نجف شهر امام عاشقان،اون مصرع اولی که بالا نوشتم توی این برنامه خوندن، علی امام من است و منم غلام علی ،یهو اشک توی چشام جمع شدو دلم لرزید،ناخودآگاه دلم هوای امامم رو کرد،هوای پدرم ،هوای علی مرتضی..........

با خودم گفتم تنها چیزی که میتونه آرومم کنه صحبت کردن راجع به خودش و با خودش و با خدای خودشه....

این بود که سیستمو روشن کردم و شروع کردم ............

خدایا میخوام از علی بگم ولی اینقدر کوچیکم که زبونم همراهیم نمیکنه،میخوام از عشقم به علی بگم ولی من کجا و اون مرد بزرگت کجا؟ میخوام از پدرم بگم از علی مرتضی،از ساقی کوثر،از امام اول ولی من لایق گفتن این همه عظمت نیستم.

خدایا میخوام با پدرم حرف بزنم،میخوام بهش بگم دلم براش تنگ شده،اجازه هست؟

خدایا من نوکرتم خیلی بزرگی به خدا .........

پس شروع کنم؟ پس خدایا تو هم با من بگو یا علی!!!!!!!!

یا علی جان امروز دلم ناجور برات تنگ شده،امروز من با همه ی وجودم صدات میکنم،میخوام بگم دوستت دارم خیلی هم دوستت دارم

میتونم بهت بگم بابا مگه نه؟تو بابای همه ی باباهایی،تو باباتر از هرچی بابایی،میتونم بگم مگه نه؟

اگه بگی نمیتونم بگم به مامانم میگم هااااااا،مامانمو که میشناسی؟ آهان بارک الله،پس بگم بابا؟

ای جاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان ،بابای خودمی!!!!!!!!!!!

بابا جونم میدونم که میدونی بنده ی سر تا پا تقصیر خدام،میدونم که میدونی دست نیازم به طرفش همیشه درازه،میدونم که میدونی شماها بهترین واسطه ها برای دستگیری هستین،میدونم که میدونی نه تنها من بلکه همه ی جوونا محتاج نگاه شمان،میدونم که میدونی خیلیها توی دلشون اینقدر غصه دارن که غصه ی من در برابر اون کوچیکه،میدونم که میدونی خیلیها محتاج کمکتن،میدونم که میدونی ..........

بابای خوبم!!! من ،ما،همه ی جوونها،همه ی آدما به کمک در درجه ی اول خدا و بعد شما احتیاج داریم.

بابای مهربونم میدونی که اگه ما کاری میکنیم یا مرتکب گناهی میشیم خیلی وقتها خودمون پشیمون میشیم ولی شاید روی بازگشت یا قدرت بازگشت رو نداریم!!!

بابای گلم میخوام که نه تنها به من بلکه به همه ی ما کمک کنی که بتونیم بیشتر از قبل با تو و خانواده ات و خدای مهربونمون ارتباط برقرار کنیم!

بابا علی خوبم،تو پیش خدا خیلی حرمت داری،تو پیش خدا اعتبارت وصف نشدنیه،از این اعتبارت استفاده کن و راجع به ما با خدا حرف بزن،همه ی ما محتاج نگاهیم هرچند گذرا از طرف خدا و تو و خانواده ات!!!!!!

اصلا" بابا جون من دعا میکنم تو هم دوباره پیش خدا تکرارش کن و آمینش رو بگو،باشه؟....... پس میگم:

خدایا در درجه ی اول به همه ی ما نعمت سلامتی عنایت بفرما (آمین)

خدایا به همه ی بیماران سلامتی عنایت کن (آمین)

خدایا پدر و مادر همه رو در پناه خودت حفظ کن و اگه به رحمت خودت رفتن بیامرزشون (آمین)

خدایا عشق خودت رو توی دل همه ی ما قرار بده (آمین)

خدایا به حرمت علی (ع) از همه ی گناههای ما ساده و آسون رد شو (آمین)

خدایا مشکلات همه ی ما رو اون طوری که به صلاحمونه حل کن (آمین)

خدایا خیلی دعاهاست که یادم رفته چی بگم و چه طوری بگم ولی هر کدوم که به صلاحمونه خودت برآورده اش کن (آمین)

خدایا بابا علی رو واسه ی همه ی عمر برای ما حفظش کن (آمین)

خدایا خودتو از ما دور نکن (آمین)

خوب بابای گلم هر دعای دیگه ای هم که به ذهنت میرسه و برای ما خوبه خودت صاحب اختیاری دیگه!!!!

امروز روز بزرگیه و همه ی ملت یه بار هم که شده صدات میکنن پس بیشتر از این مزاحمت نمیشم و برو به داد بقیه ی عاشقات برس!!!

خدا جونم با بابام حرف زدم و حرفامو بهش گفتم ،دیگه تو میدونی و بابا خوبم !!!

خیلی احساس خوبی دارم،احساس سبکی،احساس پرواز ،احساس .........

خدایا به خدا دوستت دارم به اندازه ای که اندازه نداره !!!!!!!!!

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت15:57توسط غزل | |

سلام به همه ی دوستان عزیز

همونطور که عده ای از شما دوستان میدونید من مدتی به وبلاگ سر نمیزدم و دوست خوبم هستی جان زحمت پاسخدهی به نظرات رو میکشید.

از همه ی دوستان بامعرفتی که توی این مدت سر میزدن ممنونم و از همه ی اونایی که حتی به خودشون زحمت ندادن بعد اینکه فهمیدن من مدتی نیستم بیان و از هستی بپرسن که این غزل کجاست هم ممنونم!!!!!

حقیقتش دلیل آپ امروز هم اینه که خودم دلم گرفته و با وجود اینکه اصلا" حس و حالم مساعد برای آپیدن نیست ولی به خاطر کسانی که سراغ آپ رو میگیرن و همیشه به من سر میزنن تصمیم گرفتم آپ کنم.

اگه غمگینه یا هر چیز دیگه به بزرگی خودتون ببخشید!!

چیزی که میخوام بنویسم آهنگیه که داشتم گوش میکردم(با صدای آقای سعید پورسعید) و عاشق قسمت اول این آهنگم،مینویسم شاید آرومم کنه:

یه شعله ی شکسته ،یه شمع رو به بادم ، خسته از این زمونه ،فریاد گریه دارم !

شده فضای سینه ، سیه چو روزگارم ،از همه دل بریدم ،دل به کسی ندادم !

عاشق شدم به چشمات ،دادم دلو به رویات ، رفتی و پا گذاشتی ، به سادگی رو حرفات !

با یاد تو همیشه ، عمرم تموم نمیشه !

تموم زندگیمو به چشمای تو دادم ،عمری به پات نشستم ، دل به کسی ندادم ،منتظرم یه روزی ،تو باشی در کنارم !

تموم زندگیمو به چشمای تو دادم ،عمری به پات نشستم ،دل به کسی ندادم ،منتظرم یه روزی ،تو باشی در کنارم !

عاشق شدم به چشمات ،دادم دلو به رویات ، رفتی و پا گذاشتی ، به سادگی رو حرفات !

با یاد تو همیشه ، عمرم تموم نمیشه !!

این هم از آپ اون هم بعد نود و بوقی!!!!!!!!!!

امیدوارم فضای دل شما رو غمگین نکرده باشم.

پ ن ۱: غزلی عاشق نشده شایعه درست نکنین !!!

پ ن ۲ : همون پ ن ۱ ولی چون مهم بود دوباره نوشتم!!!

                                            

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت18:2توسط غزل | |

خدا جونم اجازه هست؟ ........ وقت داری؟ ........... سرت شلوغه؟ .......... برم؟ ......... بمونم؟........من امشب دلم گرفته میخوام یه کم باهات حرف بزنم ......... ای وای ببخشید یادم رفت ........ سلام ........ سلام به خدای مهربون خودم،سلام به عشق اول و آخر خودم،سلام به بود و نبود خودم!!!

خدا جونم امشب شب شهادت مادرمه هاااااا ،مادرم رو که میشناسی مگه نه؟ ......... چی؟.......... بهتر از من میشناسی؟........ هدف از آفرینش کل جهان بوده؟ ........ میدونم ولی خوب خواستم به واسطه ی  مادرم یه کم تحویلم بگیری دیگه!!......... من که اوضاعم بیریخته اقلا" اسم مادرم رو بیارم شاید یه گوشه ی چشمی به ما هم نشون بدی!!!!

خدا جونم مادرم رو خیلی دوست داری مگه نه؟ ....... من رو چی؟....... من رو هم دوست داری؟.......مامانم رو بیشتر دوست داری؟ ........ میدونم ..... خوب حقشه چون کارش درسته ولی من چی؟.......ولی من هم خوبم هاااااااا....... میشه من رو هم یه کم بیشتر دوست داشته باشی؟....... میشه؟؟ ..... وای چه جوری؟ ....... باید خودم بخوام؟...........من که باهات رفیقم....... آهان باید بیشتر با هم رفیق شیم و یه جورایی دست برادری به هم بدیم مگه نه؟ .......نه؟ ....... چرا ضایع میکنی بابا.... خوب آره است دیگه چرا میگی نه!!!!!!

احساس میکنم خیلی ازت دور شدم،احساس میکنم دلم میخواد ببوسمت،خداااااااااااااااااا میزاری بغلت کنم؟ میخوام آروم بشم .......آغوش کسی به جز تو نمیتونه آرومم کنه ،خدا جونم امشب مادرم رو آوردم واسطه،دست رد که به سینه ی مادر من نمیزنی مگه نه؟....... مادرم دختر پیامبره ...... مادرم همسر امام علی منه .......مادرم عشق همه است!!!!!!!

خدا جونم من اشک میریزم ولی میدونم در مقابل اشک مادرم چیزی نیست ،پس تو رو به حرمت اشک مادرم من رو به حال خودم نزار،ولم نکنی هاااااااا،به خدا اگه ولم کنی بدبخت میشم !!!!!!

خدا جونم میزاری یه کم با مامانم حرف بزنم؟ ......... ای من به فدای خداییت !!!

مامان فاطمه ....... مامان زهرا ....... مامان خوبم....... یه نگاه به من میندازی؟ ...... به خدا منم دلم کوچیکه ....... به خدا منم دوستت دارم .......به خدا من هم خودت رو دوست دارم هم بابات رو ...... هم شوهرت رو هم بچه هات رو ......مامان مهربونم به خدا میگی تنهام نذاره؟.......

میگن اگه مامانا دعا کنن خدا برآورده میکنه ...... مامان گلم برام دعا میکنی؟ ....... دعا کن که ناجور محتاج دعاتم......

مامان فاطمه ....... همیشه مامانم میمونی مگه نه؟......آره؟........... ای من به فدای پهلوی شکسته ات !!!!

مامان جونم امشب خیلی اذیتت نمیکنم چون میدونم الآن بیشتر از همیشه احتیاج به استراحت داری...... پس استراحت کن که خودم فداییتم !!!!! ...... فعلا" خدا نگهدارت!!!!!

خدا جون بیا با مامانم حرف زدم ........حرفام تموم نشده هااا ولی دیدم بیچاره تمام تنش زخمیه دلم نیومد اذیتش کنم!!!

خدا جونم تو رو به حرمت مادرم،تو رو به حرمت فاطمه ی زهرا  تنهام نزار و اجازه نده طعم تلخ بی خدا موندن رو احساس کنم!

خدا جونم من با مامانم خداحافظی کردم ولی

خدایا تو رو خدا مواظب مامانم باش!!!!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت1:33توسط غزل | |